شاهدخت سرزمین ابدیت

سلام به دوست جونای خودم خوبین/ خوشین/ اخ دیدین نفوذیا سایتمون رو .........

ول کن بابا اینو بخون البته سانسور و دخل و اینا داره یه کمی.

ساعت ۱۱صبح بود و من داشتم ازمایشات فیزیکی انجام می دادم . راستش من همیشه درس فیزیک رو با ازمایش یاد می گیرم تا ملکه ی ذهنم بشه بعد از ازمایشات به فکر یه ازمایش دیگه هم افتادم که راجع به قوانین مربوط به سقوط ازاد بود و من از همون ابتدای دوران طفولیتم عاشق این ازمایش بودم (که یه چیزی از پنجره بخوره تو سر یکی).واسه همین یه پر و یه سنگ رو هم زمان از پنجره ی راهروی طبقه ی دوم ول می کردم پایین تا ببینم کدوم زودتر به کف کوچه می رسه.البته من قبلا هم این ازمایش رو انجام داده بودم و از قبل می دونستم که پر زودتر می رسه ولی می خواستم با انجام ازمایشی موشکافانه بیشتر به صحت و سقم این قضیه پی ببرم(البته توی بچگی هم نتیجه همین بود).به قول بابا بزرگم (کار از محکم کاری عیب نمی کنه.) چند بار این ازمایش رو انجام دادم و هر دفعه پر زودتر به زمین می رسید تا اینکه دفعه ی اخر سنگ خورد روی سقف یک ۲۰۶ که دم در ساختمون ما پارک بود. خوشبختانه صاحب ماشین خیلی ببوگلابی بود وحالیش نشد.چند ثانیه بعد فرزند(مذکر) همسایه بالایی مون از ۲۰۶ پیاده شد با راننده که یه دختر جوون خیلی خیلی خفن بود بای بای کرد و با دسته گل سرخی که تو دست داشت وارد ساختمون شد. عجب دوره زمونه ای شده ها قدیما فقط پیکان ها مسافرکشی می کردند اما الان دیگه همه جور ماشینی رو می شه در حال مسافرکشی دید اونم با چه راننده هایی (دختر/خفن/جیگر). راستی همسایه بالایی هامون بازه یک هفته بود که به ساختمون ما اومده بودند.وقتی دیدم که فرزندشون از در جلوی اژانس پیاده شد خیلی شاکی شدم.چه معنی داره که وقتی تنهاست صندلی جلو بشینه اونم چی با یه راننده ی زن اونم اونجوری حالا این هیچی واسه چی موقع خداحافظی برای دختره دست تکون داد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ (به خدا همین دختر /پسرای این جورین که جوونای مردم رو گمراه و منحرف می کننا ) با این که فرزند همسایه به داخل ساختمون اومده بود اون دختر اژانسیه همون جوری دم در وایساده بود. دختره ی منحرف.................لابد به خاطر اون بای بای کلی واسه خودش فکر و خیال کرده دیگه یواش یواش داشتم شاکی می شدم.اگه یه پاره اجر دم دستم بود حتما یک ازمایش فیزیکی دیگه هم انجام می دادم تا ببینم شتاب گرانشی زمین واقعا۸/۹ متر بر مجذور ثانیه هست یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کتاب فیزیکم رو اماده پرتاب به طرف اون دختر اژانسیه پررو کردم که یکهو فرزند گرام همسایه توی راهرو جلوم سبز شد(شانس اوردم با جیغ و داد مامان با سر و وضع درست برای ازمایشات فیزیکم اومده بودم توی راهرو وگرنه تا یه هفته سوژه ی خنده ی مردم بودم) فرزند گرام همسایه کارت قلب چسبیده به دسته گل رو کند و رو به من کرد و خیلی جدی با قیافه ی یه کمی اخمو و تعجب کرده از حالت من گفت(سلام خوب هستید؟من پسر (فرزند گرام) همسایه هستم ما تازه این جا اومدیم.از اشنایی با شما خیلی خوشبختم.می شه یه خواهشی ازتون بکنم؟ اگه امکانش هست این دسته گل فعلا خدمت شما باشه تا بعدا در موردش صحبت کنیم.) منم مثل یه ادم دیونه بهش خیره شده بودم اخه خیلی شوکه شدم وقتی جلوم دراومد در اون وضعیت بودم که یاد تریپ و قیافم افتادم همینطور طرز ایستادنم با اون کتاب فیزیک لوله شده توی دستم که برای پرتاب به سمت بالا برده بودمش با چشمای گرد بهم نگاه می کرد که من یهو ادای ورزش کردن با اون تیپ دم پنجره رو دراوردم و یه لبخند مسخره هم زدم بنده خدا یه ذره اخم کرد و بعد نتونست جلوی خندش رو نگه داره و خندید و دسته گل رو بالاتر اورد و منم اونو گرفتم و اونم زود رفت( اخه فکرکنم بدبخت ترسید و فکرکرد که من دیوونه ام). از همون روز تصمیم گرفتم که فقط توی خونه درس بخونم و به این نتیجه رسیدم که به قول مامان چه معنا داره ادم توی راهرو ازمایشاتش رو انجام بده .منم سعی کردم که تا اطلاع ثانوی توی راهرو پیدام نشه (که فرزند گرام همسایه من رو با اون قیافه و سرو زضع به یاد نیاره). چند روزی به همین منوال گذشت و من همواره فقط در خانه درس می خوندم و حتی تو حیاط هم نمی رفتم تا این که متوجه شدم مخ بنده خدام چت کرده و به فضای باز احتیاج داره که تنها چارشم راهرو ی طبقه دوم بود(اخه طبقه دوممون یه پیرزن می شست که سروصدا نداشت و به هیچ کس هم گیر نمی داد که چرا توی راهروی جلوی خونه ی ما هستی؟). بعد از کلی سروکله زدن با خودم دیدم که نمی شه و بلند شدم و دوباره رفتم توی راهروی طبقه ی دوم برای درس خوندن منتها این دفعه یک چادر سفید هم روی سر مبارک انداختم که اون فرزند گرام اگه بنده رو دیدن به جا نیارن همینطور که داشتم درس می خوندم و توی راهرو راه می رفتم متوجه شدم که اسانسور خراب هست و فرد نامشخصی داره از پله ها میاد بالا برای همین هم چادر رو محکم چسبیدم و جلوی صورتم گرفتم (طوری که هیچ کس من رو نمی شناخت حتی مامانم) بعدش هم کنار پنجره منتظر فرد نااشنا شدم که بیاد رد بشه و شرش رو کم کنه که احتمالا از اون وضع من یه کمی جا می خورد و می ترسید(اخه فکر کنم شبیه اون زنه توی فیلم شب بیست و نهم شدم) همینجور که طرف داشت می اومد بالا تا من رو دید یه مکثی کرد و منم دیدم که ای دل غافل طرف خودشه همون دختره که راننده ی اژانس بود یه ذره خودم رو جمع و جور کردم بنده ی خدا ترسید و سریع راه افتاد که از پله ها بره بالا منم ای کرمم گرفتا هر کاری کردم نتونستم خودم رو کنترل کنم اخه چه معنا داره راننده ی غریبه ی اژانس بیاد تو ی ساختمون ما حتما هم با فرزند گرام کار داشت هی سعی کردم که خودم رو کنترل کنم دیدم نمی تونم(توجه این وقایع تنها در چند ثانیه رخ داده است.)دیگه شاکی شاکی شده بودم برای همین هم با سرعت رفتم جلوی خانمه تا اول من از پله ها بالا برم و اونم که داشت می اومد بالا یه زیر پا براش گرفتم و با مخ افتاد زمین (البته بهتره که بگم ولو شد) و بعدش هم تند تند رفتم بالا که نفهمه مال کدوم واحد هستم و توی همین حین سه چهار تا فحش ابدار بهم داد که منم بهش گفتم (مگه تو ناموس نداری که دنبال فرزند گرام مردم هستی بی ناموس)اینو گفتم و ددددددددبرو که رفتی . خلاصه این کار رو کردم و پس از مدتی سکونت همسایه و فرزند گرامشان متوجه شدم که اون دختر اژانسیه اون یکی فرزند گرام همسایه هست که ازدواج کرده (ولی بازم در تعجبم که خانواده ی به این متشخصی چطور اجازه دادن که فرزند گرامشان(مونث)در اژانش کار بکنه.

لطفا من رو در نوع معذرت خواهی از فرزند گرام(مونث)همسایه یاری فرمایید و اینو بفرمایید که اون یکی فرزند گرام(مذکر)تا کنون متوجه خراب کاری بنده شدند یا نه(در حد نظر)

قربان همه شاهدخت سارا

نوشته شده در ۳٠ تیر ۱۳۸٦ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |

آبی٬خاکستری٬سياه

... کودک قلب من اين قصهء شاد ٬
از لبانِ تو شنيد
:

« زندگی رويا نيست
.
« زندگی زيبايی ست
.
« می توان٬

« بر درختی تهی از بار ٬ زدن پيوندی
.
« می توان در دل اين مزرعهء خشک و تهی بذری ريخت
.
« مي توان ٬

« از ميان فاصله ها را برداشت
.
« دل من با دل تو ٬

« هر دو بیـزار از اين فاصله هاست
.

قصه شیرینی ست
.
کودک چشم من از قصهء تو می خوابد
.
قصهء نغز تو از غصه تهی ست
.
باز هم قصه بگو ٬

تا به آرامش دل٬
سـر به دامان تو بگذارم و درخواب روم
...
حمید مصدق

 

نوشته شده در ٢٦ تیر ۱۳۸٦ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |

تظاهر نمی کنم

پس گوش کن فقط برای دل خود می گویم

خدایا از منم تنها تر کسی هست

وجود دوستانی که برایم جز زجر چیزی نیست

وجود دختری که برای خود هم بیگانه هست

می دانم من تو را دارم

و دوستانی پنهان که از این پشت نوشته هایم را می خوانند

و گاه گاهی از سر پل های پروانه ای و اما نامرئی بینمان

برایم چند کلمه ای می نویسند

نمی دانم چرا در این دنیای فانی همه در فکر خود تنهاترینند

حتی من

منی که هر وقت به خود می ایم کسانی دور و برم هستند

ولی باز هم می گویم

خدایا از منم تنها تر کسی هست

چه شبها که به یاد تنهایی کسانی که شاید وجود نداشته باشند

من تنها گریستم

به یاد انانی که دروغ می نویسند گریستم

پس چه کسی به یاد من می گرید

چه کسی حاضر هست به خاطر تنهاییم تنهایی خود را

فراموش کند

چرا باید از ترس نگاه های ترحم بار

شبها در اتاق نیمه روشنم اشک بریزم

چرا به خاطر احترام به حرمت تنهایی باید به گفتن

غمناک ترین شعرها پناه ببرم

چرا؟

چرا من این همه از زمین و شبروانش فاصله ها دارم

من که اینجا هستم

تظاهر نمی کنم

می دانم که می دانی درد مرا

پس به یاد انان که غم را به میهمانی دل فرا می خوانند

وبه رسم شکوفه های کهن سال بین دلهامان

برایم بنویس راز بزرگ تنهایی را

باز می گویم

تظاهر نمی کنم

غمگینم

نوشته شده در ٢٦ تیر ۱۳۸٦ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ توسط سارا نظرات () |

بچه ها من کمبود محبت گرفتم از بس محبت کردم و خودم ندیدم

حتما نظرتون رو راجع به شعرهای خودم بدید

ای همه دلبستگی من تویی

خنجر خورده به قلب من تویی

این همه بر من جفا کردی ولی

باز هم روح و تنم را می بری

ای همه گل های از غربت غریب

ای همه سکوت خواهش -ای دریغ-

می روم تا ببینی مرده ام

از قفس باز به قفس برگشته ام

می روم تا تو بدانی بی وفا

که دگرباره نمی بینم جفا

می روم پشت صدا تنها و خوار

می روم زیر زمین دیوانه وار

تا نبینم این همه رویای خام

ای همه دلبستگی من تویی

می روم اما بدان جانم تویی

می رسد روزی که بی من لحظه ای

هیچ عشقی را نمی بینی از کسی

می روم چون بی تو پوچ و خسته ام

از همه چیز جهان چشم بسته ام

می رواما بدان این هم نفس

بود تنها ترین بانوی عاشق در قفس

می روم تا باز نبینی چهره ام

باز نبینی حلقه اشک در چشم

حالیا از درد دل من رفته ام

از همه اهل زمین دست برده ام

پشت شهر اینه نشسته ام

از همه ستاره ها دل شسته ام

حالیا باز می گو یم -ای دریغ-

ای همه دلبستگی من تویی

نوشته شده در ٢٥ تیر ۱۳۸٦ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |

می دونی     ای بابا انتظار دارم چی رو بدونی  گیر دادیا ولم کن

خوب بذار نفس عمیق بکشم              خیلی خوب     بهتر شدم

راستی یه در خواست کمک دارم    اره از تویی که اونجوری به صفحه ی مانیتور خیره شدی 

اره به جان خودم با توام     دنبال یه اسم هنریم    اخه واسه کتاب شعرم می خوام

به نظرم اسم خودم خیلی قشنگه ها ولی خوب پس افه ی هنری رو چی کار کنم   باید یه اسم  جالب باشه دیگه 

اره خوب برام چندتا اسم خوب بنویس     منتظرما

حالا جونم براتون بگه   یعنی داشت می گفت   همون می دونیه رو داشت می گفت

دیشت جاتون خالی رفتم عروسی پسرعموم    اره خوش گذشت جاتون خالی ولی طبق یه

سنت قدیمی و بدون دعوت توی خانواده ی ما مثل همیشه دیر رفتیم

ولی خوب خدا رو شکر عروسی رو به خاطر من معلق نگه نداشتن

حالا نگو چه پررو اخه بنده مجلس گرم کنم دیگه     فقط هنوز یه سوال داره منو می کشه

من تازه رفته بودم توی سالن ولی یک دفعه دیدم وسط سالنم و دور و برمم شلوغه

اصلا یه چیز عجیبی بودا   مانتومم یکی دراورده بود و اویزون کرده بود

فقط تنها چیزی که یادمه اینه که وقتی از در اومدم تو دورم شلوغ شد و بعدشم اون وسط بودم

مریمم    دخترعموم رو می گم هی می گفت چقدر دیر کردی منتظرت بودم

اخه با ورود من عروسی تازه شروع شد

اخر شبم که داشتم می رفتم همه ماچم می کردن که دست درد نکنه خوب شلوغ کردی

ولی خوب تازه جلوی خودم رو نگه داشتم

اخه بی معرفتا نذاشتن داماد رو اذیت کنم دیگه

حتی نشد طبق قوانین اذیت کردن داماد توی سرش شکلات پرت کنم  انقدر دلم سوخت

عوضش کاری کردم که همه جوگیر شدن و اون وسط شلنگ تخته می نداختن

یه چیز دیگه هم دلم رو سوزوند     اخه رقص دمپایی نرفتم که بخندیم چون یادم رفت دمپایی ببرم

ولی خوب خیال مامانم راحت بود که کمتر از همیشه شیطونی میکنم

ولی واسه همین کم شدن شیطونی هم کلی انتقاد خورد تو سرم

نوشته شده در ٢٥ تیر ۱۳۸٦ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |

ای همه گل های از سرما کبود

خنده هاتان که از لب ها ربود؟

مهر هرگز چنین غمگین نتافت

باغ هرگز این چنین تنها نبود

تاج های نازتان بر سر شکست

باد وحشی چنگ زد در سینه تان

صبح می خندد خود ارایی کنید

اشک های یخ زده ایینه تان

روزگاری شام غمگین خزان

خوش تر از صبح بهارم می نمود

این زمان -حال شما حال من است

ای همه گل های از سرما کبود

روزگاری هستی ام را می نواخت

افتاب عشق شورانگیز من

این زمان خاموش و خالی مانده است

سینه ی از ارزو لبریز من

تاج عشقم بر سر بشکست

خنده ام را اشک غم از لب ربود

زندگی در لای رگ هایم مرد

ای همه گل های از سرما کبود

نوشته شده در ٢٤ تیر ۱۳۸٦ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ توسط سارا نظرات () |

به من نگاه کن

نگاهی اندازه ی وسعت اب

نه با منت

نه از سر ترحم

من از تو نگاهی از جنس شقایق خواهم

من از تو اوای عاشقانه ی بهاری خواهم

نگاهم کن

نه نگاهی گذرا

از سر دوستی که خواهی پس از چند لحظه روی

من از تو نگاهی از سر کمک خواهم

ببین قلب خونینم را

ببین بلور دل غمگینم را

که از دست کودکی که ندانست قدر ان را

چه عاجزانه بر زمین می افتد

هر چند قصه ی عشق که شنیدی

به من سر بزن

و نگاهم کن

تا شاید به رسم نگاه های پروانه ای تو

من در این انتظار پوچ نپوسم

من از این پشت برایت خواندم

تو چه خواهی خوانی

برای قلب محروم من

نگاهم کم

                                               مال خودمه

نوشته شده در ٢٤ تیر ۱۳۸٦ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ توسط سارا نظرات () |

گاه می اندیشم

خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟

ان زمان که خبر مرگ مرا

از کسی می شنوی,روی ترا

کاشکی می دیدم.

شانه بالا زدنت را

-بی قید

و تکان دادن دستت که

-مهم نیست زیاد

و تکان دادن سر راکه

-عجب, عاقبت مرد

-افسوس

-کاشکی می دیدم

من به خود می گویم

چه کسی باور کرد

جنگل جان مرا

اتش عشق تو خاکستر کرد؟

حمید مصدق

نوشته شده در ٢۳ تیر ۱۳۸٦ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |

بچه ها این شعری رو که این جاست از توی یه رمان خوندم که خیلی قشنگ و گریه دار بود(حسرت دیدار تو)

حتما بگیرید و بخونید.

ای که دنیایش تو هستی

قلب پرمهرم شکستی

امدی جایم گرفتی

در کنار او نشستی

کاش من جای تو بودم.

قصه می گوید برایت

از امید و ارزوها

می نشیند روبرویت

با نگاهی پرتمنا.

می نشینی در کنارش

ان شب خوب عروسی

شادی از اوای تبریک

ان سرور و دیده بوسی.

در عقیق دیدگانت

می نشیند نقش فردا

می رود از شهر قلبت

تک سوار درد و غم ها

کاش من جای تو بودم.

            مهدی سهیلی
نوشته شده در ٢۳ تیر ۱۳۸٦ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |

 می روم خسته و افسرده و زار 

سوی منزلگه ویرانه ی خویش

به خدا میبرم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه ی خویش

می برم تا ز تو دورش سازم

ز تو ای جلوه ی امید محال

میبرم زنده به گورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال

ناله می لرزد ، می رقصد اشک

آه بگذار که بگریزم من

عاقبت بند سفر پایم بست

می روم ، خنده به لب ، خونین دل

 

 

......
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
نوشته شده در ٢۳ تیر ۱۳۸٦ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی,تورا با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ ارزوهایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های ابی احساس

تورااز بین گل هایی که در تنهایی ام روئید,با حسرت جدا کردم

وتو در پاسخ ابی ترین موج تمنای دلم گفتی

دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی

ومن تنها برای دیدن زیبایی ان چشم

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

همین بود اخرین حرفت

ومن بعد از عبورتلخ و غمگینت

حریم چشم هایم را بروی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید واکردم

نمی دانم چرا رفتی

نمی دانم چرا,شاید خطا کردم

وتو بی ان که فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا,تا کی,برای چه,

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

وبعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمی داشت

نمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد

وبعد از رفتن تو اسمان چشم هایم خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

وبعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

ومن با انکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد

هنوز اشفته ی چشمان زیبای توام

برگرد

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

وبعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره ارام و زیبا گفت

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب ان خطا کردم

و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست

ومن در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا؟شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ ارزوهایت دعا کردم

                                                                                                             مریم حیدرزاده

نوشته شده در ٢۱ تیر ۱۳۸٦ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |